ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گوئي, دل چون آهني دارم
نمي داني, نمي داني, كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم, باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده مي كوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نمي ترسي, نمي ترسي, كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوري, شب غمناك خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد باين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي كن اين رؤياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و مي دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشي بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر, پس آن دو چشم رازگويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي
هیچکس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر آید نزدیک .
***
مانده بر ساحل
قایقی، ریخته بر سر او،
پیکرش را ز رهی نا روشن
برده در تلخی ادراک فرو .
هیچکس نیست که آید از راه
و به آب افکندش .
و در این وقت که هر کوهه آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را .
***
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوند داشت
با خیالی در خواب
***
صبح آن شب، که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه غمناک بجا
و به نزدیکی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز
سکوت ‚ بند گسسته است
کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپیدی
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش
نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد ‚ خشک ‚ تلخ ‚ غمین
چو ماری روی تن کوه می خزد راهی
به راه رهگذری
خیال دره و تنهایی
دوانده در رگ او ترس
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری
غروب پر زده از کوه
به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر
غمی بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
درون دره تاریک
سکوت ‚ بند گسسته است
بال را معنی کن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
ای حیات شدید
ریشه های تو از مهلت نور
آب می نوشد
آدمی زاد این حجم غمناک
روی پاشویه وقت
روز سرشاری حوض را خواب می بیند
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بالهای تو می ریزد
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد
من
وارث نقش فرش زمینم
و همه انحنا های این حوضخانه
شکل آن کاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمین های زبر غریزی
تا تراشیدگی های وجدان امروز
ای نگاه تحرک
حجم انگشت تکرار
روزن التهاب مرا بست
پیش از این در لب سیب
دست من شعله ور میشد
پیش از این یعنی
روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود
روزگاری که در سایه برگ ادراک
روی پلک درشت بشارت
خواب شیرینی از هوش می رفت
از تماشای سوی ستاره
خون انسان پراز شمش اشراق می شد
ای حضور پریروز بدوی
ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک
حرمت زندگی را
طرح می ریزی
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهای تند عطش را
می شنیدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پیش می افتد
آدمی زاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب
با این همه دشت دلتنگی به کجا آواره شوم؟
آخر وقتی تونیستی انگارهمه با هم قهرند
پنجره ها به رویم بسته می شوند
چشمانم سیاهی می رود
نفسم به شماره می افتد
نمی دانی چقدرسخت است ندیدنت
چقدر روزهای نبودنت دیرمی گذرد
چه سخت است نبودن مهربانی ات
چه تلخ است لحظه های بی توبودن
امشب بازبیدارم...
امشب دوباره به عکست خیره شده ام
امشب تاصبح نگاه عکست می کنم
توچقدرآرامی!...
دلم می خواهدهمیشه از این آرامش آرامش بگیرم
نمی دانی دستام برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند
امروز هم در تنهای ............
روزت مبارک
کاش میشد یکباردیگرببینمت
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به ‚ که نیندیشی
بمن و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
روز اولى كه شب هنوز هواى اين همه ترس و تاريكى نداشت
خيلي ها مى گفتند ديگر كار چراغ و ستاره تمام است
اما ديدى آرام...،آرام آرام دلمان به بى كسى
صدايمان به سكوت و چشمانمان به تاريكى عادت كردند!
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید
بر نردبام کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفید لیز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور –
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
… فردا
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک می کردم
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزهای هر سایه رازی داشت
هر جعبه ی صندوقخانه سر بسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد ، کش می آمد ، با تمام
لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم
های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های
آبی رنگ
دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر ، بر این دت مشوش ،
مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو می کرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان ساده ی گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه
میبردیم
و به درختان قرض میدادیم
و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی
هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و ذوبمان می کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهای دزدانه

برخورد با کودکان
در شعري از « دورتي لاوهولته»
کودکي که پيوسته سرزنش شود،
محکوم کردن مي آموزد.
کودکي که دشمني را تجربه کند،
ستيزه مي آموزد.
کودکي که مسخره شود،
کمرويي مي آموزد.
کودکي که همواره شرم را تجربه کند،
احساس گنهکاري مي آموزد.
کودکي که مدارا ببيند،
صبر مي آموزد.
کودکي که تشويق شود،
اعتماد به خود مي آموزد.
کودکي که ستوده شود،
احترام مي آموزد.
کودکي که صداقت را تجربه کند،
عدالت مي آموزد.
کودکي که امنيت دارد،
اعتماد مي آموزد.
کودکي که ارج نهاده شود،
رضايت دل مي آموزد.
کودکي که پذيرفته شود ، دوستي بيند،
عشق مي آموزد ، دوستي مي آموزد .
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويي که بايد آن را ترک کني.»
گفتم پس کودکان و انسانهاي معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايي عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايي دستاورد رنج است..به کسي عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش اي بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالي شوي..اما تورا ياري ميدهم تا به ثمر
بنشيني.»
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
اما آن خوبان مرا به بازی رنگشان راه دادند و من شدم جزیی از آن رنگین کمان زیبا.
چشمان نگران من بارانی تر از آن است که با نوید یک روز آفتابی هوس گریه را فراموش کند
به دوستان من بگویید رفیق نیمه راهتان در این وادی به انتظار صبحی نشسته است که شما برایش به ارمغان بیاورید به اندازه همه دلتنگی ها دلم تنگ است.
یا نگاه تو ،که بر عصمت و ناز ، بر من افتد؛چه عذاب و ستمی ست.
اخوان
کاش مي دانستيم زندگي کوتاست کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد کاش دلهايمان دريايي مي شد کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود.
نوری هست که ما
نه می بینمیش و نه لمسش می کنیم
در روشنیهای پوچ خویش می آرامد
آنچه ما می بینیم و لمس می کنیم
من با سرانگشتانم می نگرم
آنچه را که چشمانم لمس می کند :
سایه ها را
جهان را .
با سایه ها جهان را طرح می ریزم
و جهان را با سایه ها می انبارم
و تپش نور را
در آن سوی دیگر
می شنوم.
شاعر : پاز
امشب به سوگ آرزوهام نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق مي ريزم
امشب شمع حسرت آرزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره آب مي شود
امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيدم
کاش امشب کسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي آمد
کاش امشب توبودي ودلداري ام مي دادي ودفترکال آرزوهايم راورق مي زدم
اما افسوس که نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریا یی پر اشکم که طوفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از من
و دیگر هیچ از من نمی ماند
و من تنهای تنهایم
همیشه باران وقتی می بارید كه او پر از گریه بود
گریه را دوست نداشت
همیشه هنگامی گریه می آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
همیشه زمانی دلش می شكست كه، او را می دید
اما او را دوست داشت و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت
اما از باران نه
تمام مشكل همین جا بود او باران را دوست نداشت.
اينگونه زندگي کنيم: ساده اما زيبا، مصمم امابي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل.
هنگامي که مي خواهي کار و بايسته خويش را انجام دهي از کسي فرمان مگير.
اگر امروز حتي يک کلمه از ديروز بيشتر بدانيد مسلماً شخص ديگري هستيد.
آنکه از دشمن داشتن مي ترسد ، هرگز دوست واقعي نخواهد داشت.
براي دلهره شبانگاهان ، نسيم گرما بخش خرد را همراه کن.
براي بدست آوردن و گسترش خرد ، سختي را بر خود هموار کن.
در پناه خدا باشید ، سالم و سلامت ، یادتون باشه سلامتی بزرگترین نعمتهاست.
كاش به اندازه يك سيب دلت تنگ مي شد
و به خود مي گفتي آشناي هست نزديك تر از هوش درخت
و به چشمان سكوت ،خنده ام را مي فهميدي
وبه قاب چسبيده اي روي ديوار زمان
كمي زل مي زدييه قدم با
و نمي شكستي اين همه پريشاني اندوه مرا
و به خودمي گفتي ساعتي ديگر باز خواهم گشت
و به همگان بخشيدي اين همه خوبي را تا چند
لارو ،روي سبزينه اي پاكي گياه
شبنمي بين كه به گنجشگ تشنه لانه دوست
لبخند را مي نشاند
و تو خود به من گفتي به طراوت عشق
مي شود آغاز كرد
و به سجده كشانداين همه عالم را
تا به سوختن پروانه عادت بكني
من دگر خواهم رفت
و روي پژواكي سبز انديشه گل
نم خواهم زد وبه خود مي خندم
خبري نو
قاصدك در راه است چيزها آورده است
خبر از عرش آفتاب
خبر از بارش باران در رود
خبر از شادي و پايان غم روز
پاسخي براي دل شيداي تو
نگاه كن سبدي از شادي را با گوشه از فرداهايت را آورده است
پاسخ غمهايت را مثقالي چندخريده اند!!!

