تبليغاتX
حریم عاشقی



مسافر از کنار من ساکت و بی صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سر گذشت
مسافری که هر قدم با منو مثل سایه بود
منو تو غربت جا گذاشت ، رفت با همه بود و نبود
مسافر خسته من ، من از تو خسته تر بودم
تو رفتی و پر کشیدی ، من که کبوتر نبودم
رفتی رسیدی آسمون ، خوب می دونم قد کشیدی
اما تو آینه سفر ، چشمای  خیسو ندیدی
دلم می خواد داد بزنم ، نفرین به هر چی سفره
آخره قصه سفر ، این عشقه که در به دره
سفر اگه قصه باشه ، آخر قصه مردنه
از غصه دل شکستن و به گریه دل سپردنه
مسافره ساده من ، از کی فرار کردی بگو
نیستی ولی خیال من ، نشسته با تو روبرو
فاصله بین من و تو ، درسته صد تا نفسه
اما هوای سبزه تو ، پیش دلم تو قفسه ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:17  توسط مینا  | 



روزي امدي بي انكه بخوانمت

چندي ماندي بي انكه بخواهمت

و روزي رفتي بي انكه برانمت

اي اسطوره خودخواهي

تو امدي ماندي رفتي

بي انكه بداني به كجا امدي چراامدي چرا ميروي!

حالا بيا وببين اسير تو

در آواز كدامين آوازه خوان

در نغمه كدامين نغمه سرا

در شعر كدام شاعر

بدنبال تو ميگردد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:42  توسط مینا  | 



Image and video hosting by TinyPic

مادر عزیزم روزت مبارک

مبارک و خجسته باد چهره ات

مبارک باد نامت

ای عشق من

گرامی باد خنده هایت

که روح مرا به پرواز در می آوری

ای عشق من

در تمام شب ها

و در همه زمان ها

مادر من بدون تو از بین می روم

تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی

مادر...

من بدون تو از بین می روم

ای مادر.....

چگونه می توانم به تو نگاه کنم

ای مادر.....

این را پیامبرتو فرمود

در قلب من

در رویاهای من

تو با من همیشه هستی ای مادر

ای روشنایی چشمان من

ای تسلی ده شبهای من

مادر عزیزم روزت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:46  توسط مجید   | 



دوست واژه است واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است ، دوست نامه است نامه ای که از خدا رسیده است ، نامه خدا همیشه خواندنی است ، توی دفتر فرشته ها واژه قشنگ دوست همیشه ماندنی است .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:32  توسط مینا  | 



تو در بر من بودی

همچنان خفته

تو را باز آفریده بود روز

تواما

هنوز پذیرفته بودی

که روز باز آفریند

هم از آن دست که آفرینش وجود مرا نیز

تو در روز دیگری بودی .

نویسنده : پاز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط مینا  | 



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:21  توسط مجید   | 



بر كنده تمام درختان جنگلي

نا م ترا به ناخن بر كندم ٬

اكنون نام ترا تمام درختان با نام مي شناسند ...

نام ترا به گرده گور و گوزن

با ناخن پلنگان بنوشتم

اكنون تو را تمام پلنگان كوهها ٬

اكنون تو را تمام گوزنان زرد موي

با نام مي شناسند ...

ديگر٬

نام ترا تمام درختان

گاه بهار٬ زمزمه خواهند كرد

 و مرغ هاي خوش خوان صبح بهار٬ نام ترا

به جوجه هاي خود ياد خواهند داد.

اي بي خيال مانده زمن ، دوست!

ديگر تو را زمين و زمان از بركت جنون نجيب من با نام مي شناسد.

اي آهوي رميده صحراي خاطره، در واپسين غروب بهار

نام مرا بخاطر بسپار !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 22:26  توسط مینا  | 



این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:56  توسط مجید   | 



وقتی غرق احساسی سعی نکن خودتو جای آدمای عاقل جا بزنی

بجای اینکه بخوای خودتو آدم عاقلی نشون بدی

سعی کن از احساساتت لذت ببری

البته قبول دارم که  آدم عاشق بد نیست که یه ذره هم عقل داشته باشه

هر چند ... اگه عقل داشت که عاقل نمی شد...

حسین بختیاری (شکست ها و شکسته ها)

شاد و موفق  باشید .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:31  توسط مینا  | 



 اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:3  توسط مینا  | 



 

جویای راه خویش باش از این سان که منم :

در  تکاپوی انسان شن

در میان راه  دیدار می کنیم حقیقت را ، آزادی را ، خود را

در میان راه می بالد و به بار می نشیند

دوستی که توانمان می دهد

تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما ، راه تو و من

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:8  توسط مینا  | 



عشق يعني در غم هم سوختن

رخت شادي بهر دلها دوختن

عشق تفريق تمام كينه ها ست

حاصل جمع صفاي سينه هاست

عشق مجذور محبتهاي ماست

حاصلضرب صداقتهاي ماست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:28  توسط مینا  | 



صدايم كن ،اي صداي تو

شيشه شب را سنگ ويراني

صدايم كن اي صداي تو

پرده شب را چنگ ويراني

خوشا با صداي تو از خود گذشتن

صدايم كن، صدايم كن، صدايم كن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:56  توسط مینا  | 



كاش ميشد بر جدايي خشم كرد شاخه هاي نسترن را با تواضع پخش كرد

 كاش ميشد خانه اي از مهر ساخت مهرباني را در آن سرمشق كرد روي دلهايي حقيقي نقش كرد

كاش ميشد به تو گفت كه تو تنها سخن شعر مني

كاش ميشد به تو گفت كه مرو دور مشو از بر من تو بمان تا كه نميرد دل من

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط مینا  | 



زندگي چيست؟

چرا مي آييم؟

بعد از اين چند صباح به چه سان بايد رفت؟

به كجا بايد رفت؟                 با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟

زندگي خوردن نيست .

زندگي گشتن نيست.

زندگي داشتن همسر نيست

زندگي كردن فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معينش نفهميدم

حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق

من شدم خلق كه با عزمي جزم

پاي از بند هوسها گسلم

پاي در راه حقايق بنهم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:34  توسط مینا  | 



همه وقت

همه جا

من بهر حال كه باشم بتو مي انديشم

تو بدان اين راه.تنها تو بدان

             تو بيا

تو بمان با من .تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

اينك اين من كه بپاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آنسوي دراز

تو بگير

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط مینا  | 



اي عبور ظريف!

بال را معني كن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

***

اي حياط شديد!

ريشه هاي تو از مهلت نور

آب مي نوشد.

آدمي زاد - اين حجم غمناك -

روي پاشويه وقت

روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.

***

اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!

با تكان لطيف غريزه

ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.

عصمت گيج پرواز

مثل يك خط معلق

در شيار فضا رمز مي پاشد.

من

وارث نقش فرش زمينم

و همه انحناهاي اين حوضخانه.

شكل آن كاسه مس

هم سفر بوده با من

از زمين هاي زبر غريزي

تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.

***

اي نگاه تحرك!

حجم انگشت تكرار

روزن التهاب مرا بست:

پيش از اين در لب سيب

دست من شعله ور مي شد.

پيش از اين يعني

روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.

روزگاري كه در سايه برگ ادراك

روي پلك درشت بشارت

خواب شيريني از هوش مي رفت،

از تماشاي سوي ستاره

خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.

***

اي حضور پريروز بدوي!

اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك

حرمت زندگي را

طرح مي ريزي!

من پس از رفتن تو لب شط

بانگ پاهاي تند عطش را

مي شنيدم.

بال حاضر جواب تو

از سؤال فضا پيش مي افتد.

آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،

اي پرنده! ولي تو

خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:19  توسط مینا  | 



به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:40  توسط مجید   | 



وفات حضرت معصومه سلام الله علیه را به پیشگاه پدر گرامیشان امام موسی کاظم (ع) ،باب الحوائج تسلیت عرض می کنیم.

 

امام رضا (ع):هركسي حضرت فاطمه معصومه(س) را در قم زيارت كند انگار مرازيارت كرده است و بهشت براي اوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:27  توسط مینا  | 




روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.

 فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت :

 مي آيد.

 من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد.

 و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

 فرشتگان چشم به لب هايش دوختند .

 گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

به من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! 

 گنجشك گفت : 

 لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام.

 تو همان را هم از من گرفتي.

اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم

كجاي این دنيا را گرفته بود ؟

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : 

 ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : 

 و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي....

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود.

 ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:51  توسط مجید   | 



 ***دوست بسیار گیرید ،زیرا خدای شما با حیا و بخشنده است و شرم دارد که روز قیامت بنده خود را میان برادرانش عذاب کند .(پیامبر اکرم ص)

***ازچیزهای حرام بپرهیز، تا ازهمه عابدتر باشی .(ﭙیامبر اکرم ص) .

***هر گاه بر دشمنت پیروز شدی ، بخشش را شکر پیروزی ات قرار ده .(حضرت علی ع)

*** عاجزترین مردم آنست که ازکاردنیا عاجز ماند. (پیامبراکرم ص)

***هرکس رابطه خود را با خدا درست کند ،خدا نیز رابطه او را با مردم درست می نماید .(حضرت علی ع)

*** دلها همانند بدنها خسته می شوند ،برای شادمان کردن آنها به دنبال سخنان حکیمانه باشید.(حضرت علی ع)

***هنگامیکه خبری شنیدید ، درباره آن فکر کنید ، نه اینکه بشنوید و نقل کنید . نقل کنندگان علم بسیارند ،ولی اندیشه کنندگان آن اندک هستند.(حضرت علی ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:23  توسط مینا  | 



مردمان بسیاری از خوشبختی می ترسند.

 برای آنان خوشنودی از زندگی به معنای تغیر برخی عادت ها و از دست دادن حس هویت شان است .

اغلب نسبت به نیکی هایی که بر ما رخ میدهد خشمگین میشویم  نمی پذیریم شان چون اگر چنین کنیم میپنداریم مرهون خداوند شده ایم .

می اندیشیم بهتر است از جام نیک بختی ننوشیم چون وقتی خالی شد بسیار رنج خواهیم برد

از هراس کوچک شدن نمیتوانیم رشد کنیم از ترس گریستن نمیتوانیم بخندیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:22  توسط مجید   | 



 خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:12  توسط مجید   | 



قلبم را برای آن کس می گشایم

که نغمه دل عاشقم را در فروغ مهتابی امید بشنود

وچونان خوشه های سرسبز گندم

در پرتو آفتاب عشق بارور گردد

ونسیم لبخندش را

برچهره غم گرفته من

لحظه لحظه بپاشد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:8  توسط مجید   | 



 

 

نام تو را که آوردم، کلمات، خود را در انتهايي‌ترين اتاقک قلبم حبس کردند و حاضر نشدند بيرون بيايند. حاضر نشدند مثل گذشته بخاطر نام تو روي کاغذ

 

برقصند. شايد هم بخاطر اين است که ديگر از توصيف تو و روزگارت خسته‌ شده‌ام.


در هر حال سخت است، خيلي سخت است که انسان بخواهد از تکيه گاه گذشته‌هايش بد بنويسد. بد که نه، واقعيت را بنويسد. هرگز فکر نمي‌کردم

 

بعد از اينکه صادقانه عشق را در کاسه ريختيم و تقسيم کرديم، يک روز بايد از تو چيزهايي را بنويسم که حتي تصورکردنش آزاردهنده است.

 
زندگي بدون تو شايد اولش سخت بود ولي حالا برايم لذت بخش است. ديگر مجبور نيستم روزي هزار بار يک حرف را براي تو تکرار کنم. مجبور نيستم تو

 

را بخاطر چيزهايي که نداري ستايش کنم. و يا خودم را آنقدر پايين بياورم که مرا در قلب خود جاي دهي.


بدون تو آسمان برايم آبي تر است. با غرور روي زمين راه مي‌روم و به درختاني که در لبه جوي خيابان، تازه شکوفه زده‌اند لبخند مي‌زنم. ديگر از کنار

 

عابران، بي‌تفاوت عبور نمي‌کنم و با هزار و يک حواس‌پرتيِ عاشقانه، زمين نمي‌خورم.

 
ديگر کيفم را در ماشين جا نمي‌گذارم و وقتي در خيابان راه مي‌روم حواسم به ماشينها هست. مي‌دانم چند قدم راه رفته‌ام. لازم نيست چشم باز کنم

 

ببينم هزار تا چهارراه را در فکر تو راه رفته‌ام و از خانه دور شده‌ام.


زندگي بدون تو خيلي لذت بخش است. ولي يک چيزي برايم آزاردهنده است. آن هم يک زخم است. يک زخم کاري که گفتني نيست. روي اين زخم را وقتي مي‌گشايم
كه...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:21  توسط بهار  | 



 چرا دیگر نمی توانیم بیغرض دوست بداریم     

 چرا برای دوستی دست دراز میکنیم و رو بر میگردانیم      

چرا دوستی هایمان را مبادله میکنیم       

چرا دوستی را به حراج گذاشته ایم        

چرا دیگر درد دوست درد ما نیست          

چرا دوستی ها دیگر گرما ندارد            

چرا دوست دیگر وجدان بیدارمان نیست        

چرا دیگر دوستی ها به مقصد نمی رسد        

چرا همدیگر رو وسط راه جا میزاریم        

چرا دوستی ها تنها ارمغانش این روزها دو چشم خیس است   

دنبال مقصر نگردیم 

فقط بیائیم صادقانه دوست بداریم   

 

      

 

        

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:9  توسط شمیم متین راد  | 



سلام این بار از خودم نوشتم از سکوت تنهایم

                                     در سکوت تنهایم
                                    جای خالی همسفری  
                                 تنها نشانه عشق بی ریایم 
                                      یک شاخه گل سرخ  
                                     در  حسرت بخشیدن 
                                 چه هنگام سکوت تنهای من 
                                              پایان میابد 
                   در کوچه های تنهای من  زمزمه رهگزری نیست 
                      سایه های کم رنگ امید  در اتظار رهگزری 
                                   قلب من اینجا تنهاست ....

            ....شاخه گل سرخم پرپر شد  ونسیم همچنان می وزد

مجید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:30  توسط مجید   | 



این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:38  توسط مجید   | 



 باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت 
 فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:52  توسط مجید   | 



دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست ککلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
 ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:4  توسط مجید   | 





1 http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/sound/iman7.wma < JavaScript Codes 2